تبلیغات
موعظه ها / موعظه بزرگان - روایتی از زندگی علامه طباطبایی(ره) [قسمت اول]
بدانیم و از دانسته هامون در زندگی به بهترین شکل استفاده کنیم
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
روایتی از زندگی علامه طباطبایی(ره) [قسمت اول]

علامه طباطبایی(ره)

پدید آورنده : در گفت و گو با مهندس سید عبدالباقی طباطبایی (فرزند ایشان)

در ابتدای گفت و گو، درباره سال و محل تولد و زندگی ایشان مختصری بیان بفرمایید.

مرحوم علامه طباطبایی، سال 1281 شمسی در شهر تبریز در خیابان مسجد کبود، در منزل شخصی پدرشان حاج سید محمد آقا طباطبایی متولد شدند! مادر ایشان نیز ربابه خانم از فامیل یحیوی تبریز، دختر غلامعلی یحیوی و از اشراف تبریز بودند. چهار یا پنج سال پس از تولد ایشان، خداوند برادری به ایشان عطا می کند که او را محمد حسن نام می نهند و کمی پس از تولد محمد حسن، مادر ایشان فوت می کند. تقریباً پنج سال بعد، پدر ایشان هم فوت می کند. در این زمان دو برادر یکی 9 سال و دیگری پنج ساله بودند.

پس از فوت مادر و پدر یکی از محترمان فامیل، یعنی پدر شهید قاضی طباطبایی (شهید محراب) که حاج میرزا باقر قاضی نام داشت، کفالت اوضاع مالی و زندگی این دو بچه را به عهده می گیرد. این دو بچه زیر نظر مرحوم حاج میرزا باقر قاضی رشد می کنند و نخست به سبک آن زمان، کتابهایی چون گلستان، قرآن، نصاب و... را می خوانند و سپس بلافاصله آنها را به مدارس کلاسیک می فرستند که شاید نخستین مدرسه در ایران در تبریز دایر شده بود.

این کلاس ها به سبک کلاس های فرانسه تهیه شده بود و زبان فرانسه در آن تدریس می شد. این دو برادر با هم مشغول تحصیل می شوند و پس از کلاس ششم، همزمان با حضور در کلاس هفتم، برای تحصیل صرف، تصریف و جامع المقدمات به مدرسه طالبیه می فرستند این قضیه تا سال 1304 طول می کشد. در این مدت آنها کتاب های سطح را خیلی سریع به پایان می رسانند، چون در آن زمان بیش از این در تبریز تدریس نمی شد، برای ادامه تحصیل به نجف اشرف هجرت می کنند.

مرحوم علامه طباطبایی در سال 1304 در سن نوزده سالگی، با یکی از خویشان خودشان، دختر آقای حاج میرزا مهدی مهدوی طباطبایی ازدواج کردند و سپس دو برادر عازم نجف شدند علامه طباطبایی در آن تاریخ یک پسر یک ساله داشته است قرار شد که از درآمد ملک مورث که از پدرشان مانده بود، مخارج تحصیل در نجف تأمین شود چون آنها قصد نداشتند، به هیچ وجه از بیت المال استفاده کنند

در مورد پدر ایشان نیز مطالبی را بیان بفرمایید.

پدر علامه طباطبایی روحانی بود. جد اعلای این خانواده نیز امیر عبدالوهاب طباطبایی است که چند صد سال پیش والی آذربایجان بود. بیشتر اجداد ایشان روحانی، قاضی و از محترمین شهر تبریز بودند پدر ایشان حاج میرزا محمد آقا نیز، هم روحانی و هم ملاک بود و مقدار زیادی زمین داشت و زندگی ایشان از این راه تأمین می شد.

پدرم مرحوم علامه طباطبایی می فرمود: وقتی ما وارد نجف شدیم، من نمی دانستم که چه درسی باید بخوانم و از چه کسی باید درس بگیرم. روزی آقایی دست به شانه من زد، برگشتم و دیدم سیدی است که تا آن تاریخ ایشان را ندیده بودم. سید از پدرم پرسد: شما محمد حسین هستید؟ ایشان هم خود را معرفی می کند آن آقا می گوید: شما آمده اید که درس بخوایند؛ اما احتمال می دهم که نمی دانید چه درسی باید بخوانید و از چه کسی باید درس بگیرید؟

آن سید بزرگوار سپس به منزل علامه طباطبایی می رود و آنها را راهنمایی می کند. از این پس ارتباط علامه طباطبایی با آن سید که مرحوم سید علی آقای قاضی بوده، شروع می شود. مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی، استاد اخلاق، عرفان و سیر و سلوک که در تمام مدت ده سال و اندی سکونت پدرم که در نجف بوده، با ایشان ارتباط اخلاقی و تربیتی داشتند.

البته دیگر اساتید علامه طباطبایی را می توان در کتابهای ایشان شناسایی کرد که چه درسی را از چه کسی گرفته است.

بچه یک ساله ای که علامه با خود به نجف برده بود، در آنجا فوت می کند. پس از آن نیز دو یا سه فرزند دیگر بدنیا می آید که در همان بچگی فوت می شوند، ظاهراً علت آن نیز آب و هوای نجف و آب ناتمییزی بوده که مصرف می کردند. مادر ما که از خویشان پدر بود، با مرحوم سید علی آقای قاضی هم نسبت داشت. چون او هم از قضات و طباطبایی های تبریز بود. طباطبایی های تبریز به دلیل اینکه گذشتگانشان قاضی شهر بودند، به قاضی معروف شدند. به هر حال والده ما تعریف می کرد که پدرتان به من اجازه داده بود، وقتی مرحوم قاضی به خانه ما می آیند، سر راه قرار بگیرم و سلام کنم، چون از خویشان هم بودیم. من هم موقع رفتن سر راه قرار می گرفتم و من سلام می کردم و ایشان احوال ما را می پرسیدند. روزی وقتی سلام کردم، ایشان احوال مرا پرسید به من فرمود: «دختر عمو، (اصطلاح پسر عمو و دختر عمو در میان ترک زبان ها و تبریزی ها معمول است) این بار فرزندت زنده می ماند و پسر هم هست و نامش عبدالباقی است».

در سال 1314 شمسی رضا شاه دستور می دهد که از خروج ارز از ایران جلوگیری شود. به این ترتیب حاج میرزا باقر قاضی برای ارسال پول برای این دو برادر با مشکل مواجه می شود. این دو نیز به هیچ وجه از بیت المال استفاده نمی کردند. به این ترتیب، این دو بی خرجی می مانند و ناچار می شوند که از دوست و آشنا قرض بگیرند یا از این دکان و آن دکان نسیه کنند و امورات خود را بگذرانند. نامه نگاری به تبریز هم مشکلی را حل نمی کند و آنها هم نمی توانستند، پولی بفرستند. این موضوع موجب استیصال آنها می شود. مرحوم علامه طباطبایی برای من تعریف می کردند که این قضیه کار به آنجا رساند که ما ناچار شدیم که اثاثیه منزل را یک یک بفروشیم و خرج کنیم. کم کم هر چه بود و نبود، از ظرف و ظروف و لباس تا کتابها هر چه داشتیم، فروختیم. فشار و مشکل زندگی ما را مستأصل کرد. از این رو به حرم حضرت علی علیه السلام رفتم و پس از عرض سلام عرض کردم: «یا جدا همین طوری طلبه داری می کنید؛ اما بلافاصله متوجه شدم که اشتباه بسیار بدی کردم و این خلاف توکل است». اما به هر حال این اشتباه را مرتکب شده بودم و به شدت ناراحت و منفعل، سر بزیر و خجل از حرم حضرت امیرمؤمنان علیه السلام بیرون آمدم و به منزل بازگشتم. وارد خانه شدم و متوجه شدم که در خانه هیچ کس نیست. از فرط ناراحتی در گوشه ای از حیات نشستم و برای اشتباهی که کرده بودم، خیلی ناراحت بودم. در همین هنگام مشاهده کردم که درب کوچه باز شد و مردی با لباس بلند وارد شد. گویا به دلایل طی مراحل سیر و سلوک چنین شهوداتی برای ایشان بسیار عادی بود، زیرا هیچ اهمیتی به این مسئله نداده بودند. این شخص وارد شد و به ایشان گفت: «من شاه حسین ولی هستم. خدا سلام می رساند و می فرماید: در این هفده سال من کی شما را تنها گذاشتم».

مرحوم علامه می فرمود: شاه حسین ولی 180 سال پیش فوت کرده بود. او درویشی عارف مسلک در تبریز بود که هنوز هم قبرش زیارتگاه مردم است. شاه حسین ولی این جمله را گفت و رفت و من به فکر افتادم که این هفده سال از کی و چه زمانی آغاز شده است. کمی که فکر کردم، متوجه شدم، از تاریخی که من لباس روحانیت پوشیده ام، هفده سال می گذرد یعنی هفت سال در تبریز و ده سال هم در نجف .

ایشان می فرماید: بعدها پولی رسید و من بدهی هایم را دادم. همان روز هم به همسرشان فرمودند: «روزی ما در نجف تمام شده است، حاضر باش که باید به تبریز برگردیم». چیزی هم برای اثاث کشی نداشتند.

این قضایا و تشرف ایشان به حرم مطهر امیرمؤمنان را کسی نمی دانست. مادرمان نقل می کرد که آن شب خوابیده بودیم که نزدیک سحر درب خانه به صدا در آمد من بیدار شدم و به مرحوم علامه گفتم که درب خانه را می زنند. ایشان گفت: ببینید چه کسی است؟ هوا تاریک بود. پشت در رفتم و گفتم: کی هستید؟ گفت این امانتی را به آقا بدهید. من در حالی که شخص پشت در را نمی دیدم از لای درب دستمال گره خورده ای را تحویل گرفتم.

مادرمان می گفت: فردای آن شب، هنگام خداحافظی از زن های همسایه شنیدم که در همسایگی ما شیخ عربی زندگی می کند که پسر بچه سیزده ساله بیماری، مشرف به موت، در خانه داشته است. این شیخ نذر می کند که اگر این بچه سلامتی خود را باز یابد، سیصد دینار عراقی به یک سید طلبه هدیه کند و از قضا آن بچه شب پیش شفا یافته بود و شیخ هم نذرش را ادا کرده بود اما کسی نمی دانست که این پول به خانه ما آمده است. مرحوم علامه نیز نقل می کردند که پولی رسید و بدهی ها را دادم.

ما از نجف به طرف تبریز حرکت کردیم. وقتی به شهر رسیدیم، درشکه ای گرفتیم که ما را به خانه یمان برساند. وقتی به خانه رسیدیم، دو ریال از آن پول مانده بود که به درشکه چی دادیم. مرحوم علامه بار علمی خود را در نجف بسته بودند و از محضر اساتید بزرگی در آن شهر بهره جسته بودند. البته اگر مضیقه مالی به وجود نمی آمد، در نجف بیشتر می ماندند.

در آذرماه سال 1324 که در همان زمان فرقه دموکرات تبریز بر دولت غلبه کرد و آذربایجان را مستقل اعلام کرد؛ آنها با کمک روسها و سایر امکانات، آذربایجان را عملاً از ایران جدا کردند و حکومت را خود به دست گرفتند. آنها در آغاز تظاهرات مذهبی بسیاری داشتند و کاملاً به یاد دارم که آن روزها آگهی هایی به دیوار چسبانده بودند که این جمله از قرآن، «انما الخمر و المیسر و الانصاف و الازلام رجس من عمل الشیطان» بر آن نقش بسته بود. آنها می گفتند: هر کس روزه بخورد، مجازات می شود و...

به هر حال برنامه های آنها در مورد نظام ارباب رعیتی و با کشتن برخی اربابان املاک، که موجب نا امنی و هرج و مرج بسیاری شد به گونه ای که در زمستان آن سال علامه طباطبایی تصمیم گرفت، تبریز را ترک و به قم مهاجرت کنند.

اوضاع به شدت تغییر کرده بود، به کسی اجازه نمی دادند که از تبریز خارج شود و ما با زحمت بسیار جواز عبور گرفتیم و با دست خالی از تبریز به طرف تهران حرکت کردیم شب آخر اسفند به تهران رسیدیم و نوروز را در تهران در منزل آقای سید علی اصغر صادقی که از علمای تهران بود، منزل کردیم. پس از نوروز به قم آمدیم. آن زمان آقا سید محمد علی قاضی (که پس از انقلاب ترور شد)، در قم محصل بود ما هم در منزل ایشان وارد شدیم و دو، سه روز هم ماندیم تا اینکه در کوچه یخچال قاضی از یک خانه ای دو اتاق کرایه کردند و ما به آنجا رفتیم .

علامه در قم آشنای کمی داشت. تنها آقای حجت و اطرافیان او و آقای سید حسین قاضی که از خویشان ایشان بود و نیز سید محمد علی قاضی (شهید محراب)، ایشان را می شناختند. بعضی طلاب تبریز که در قم ساکن بودند، متوجه شدند که چنین شخصی به قم آمده و به همین دلیل از ایشان تقاضای تدریس کردند ایشان نخست مباحث خارج فقه و اصول را آغاز کردند. اما آن گونه که خودشان نقل می کردند، خیلی زود متوجه شدند که در قم برای فقه و اصول زمینه زیادی وجود دارد؛ اما مباحث قرآنی، ریشه ای و عقلی مانند فلسفه بسیار کم است از این رو برنامه تدریس و کار خود را عوض می کنند و به تدریس تفسیر و فلسفه می پردازند. به این ترتیب طلاب بسیاری در حلقه درسی ایشان حاضر می شوند که برکات آن هنوز هم آشکار است.

ایشان چند فرزند داشتند؟

2 پسر که من و برادر کوچک ترم که 8 ـ 7 سال است فوت کردند و 2 خواهر که زنده اند و یکی از آنها خانم آقای قدوسی بود و دیگری خانم آقای مناقبی بود که در تهران واعظ بود. ایشان هم فوت شده اند. هر دوی اینها در تهران زندگی می کنند و بنده قمی شدم. برادرم در سلک روحانی بود. من هم ابتدا دروس حوزوی می خواندم و رشد خوبی هم داشتم. روزی به پدر عرض کردم که شما که بیت المال را برای مصرف جایز نمی دانید، چون ایشان معتقد بودند که طلاب حق مصرف بیت المال را ندارند؛ از این رو خودشان اصلاً استفاده نمی کردند و حتی در زمان استیصال هم صبر کردند. به هر حال، من دروس عربی می خوانم، اگر رشد کردم در آینده چگونه باید زندگی خود را تأمین کنم. ایشان قدری فکر کردند و فرمودند: می توانید کاری شروع کنید و اگر توانستید درس هم بخوانید. به این ترتیب من از این دروس فاصله گرفتم.

در خانه مرحوم علامه اجباری در کار نبود و به اصطلاح دموکراسی کامل حاکم بود؛ هیچ اجباری نبود. امور دینی و تربیتی نیز به عهده مادر بود. ایشان زن بسیار زیرک و جالبی بود و بسیاری مسائل را به صورت غیر مستقیم به ما آموزش می داد. از این رو پدر از همه جهات زندگی آسوده بود مادرمان صبح پس از صبحانه، هر نیم ساعت یک استکان چای برای پدرمان می آورد و پیش ایشان می گذاشت و بی اینکه حرفی بزند، اتاق را ترک می کرد. مرحوم علامه هم می فرمود: من روزی 14 ساعت کار می کردم و در طول سال، تنها یک روز عاشورا را تعطیل بودم و این برنامه مادر همواره دایر بود.



لینک های مرتبط: قسمت دوم ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What causes burning pain in Achilles tendon? سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1396 04:21 قبل از ظهر
It's wonderful that you are getting thoughts from this paragraph as well as from
our discussion made here.
manicure سه شنبه بیست و دوم فروردین 1396 10:05 بعد از ظهر
Hi there to every body, it's my first pay a visit of
this blog; this web site carries awesome and in fact fine stuff
for visitors.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر